جواد موسوی
روز یکشنبه شانزدهم اسفند، آخرین نشست چشمهی کتاب در سال 1388 در فرهنگسرای شفق برگزار شد و مجموعهداستان پرترهی مرد ناتمام مورد نقد وبررسی قرار گرفت. در این جلسه امیرحسین یزدانبد نویسندهی کتاب، به همراه احسان نوروزی و علی شروقی بهعنوان منتقد حضور داشتند.
پس از اینکه امیرحسین یزدانبد بخشی از داستان چیزی شبیه سونیا را برای حاضرین خواند، منتقدین به پشت تریبون آمده و احسان نوروزی بحث دربارهی پرترهی مرد ناتمام را آغاز کرد. وی گفت: «با مجموعهداستانی روبهرو هستیم که پراکندگی نداشته و ظاهراً متون این مجموعه ارجاعاتی به هم دارند. بر خلاف داستاننویسی سالهای اخیر، نویسنده بهخوبی از زبان استفاده کرده و هریک از شخصیتهای داستانها زبان خاص خود را دارد. تصویرسازیها و نیز پاساژهایی که در داستانها وجود دارد از نمونههای خوب داستاننویسی سالیان اخیر است.»
وی به عدم وجود کنش زمان حال به عنوان یکی از اشکالاتی که در چندتا از داستانهای مجموعه وجود داشت اشاره کرده و گفت: «ساختمان داستانها بسیار هوشمندانه چیده شده و داستانها بهخوبی بههم ارجاع پیدا میکنند و حتی کلیتی شبیه به رمان میسازند، اما مشکل از جایی شروع میشود که هریک از این داستانها نمیتوانند به تنهایی روی پای خود بایستند.»
در ادامهی جلسه علی شروقی دربارهی پرترهی مرد ناتمام گفت: «شخصیت مهرداد ناصری در این مجموعه مانند پازلی است که هر قطعه از آن در یکی از داستانها گذاشته شده و همانطور که در عنوان کتاب هم به آن اشاره شده، این پازل در نهایت کامل نمیشود. در واقع هر داستان این مجموعه دو داستان را در خود دارد؛ یکی داستانی مستقل و دیگری داستانی که مهرداد ناصری به نوعی در آن حضور دارد.» وی سپس به حضور امر خارجی در این مجموعه و بهطور کلی در ادبیات سالهای اخیر و مقایسهی آن با ادبیات دهههای چهل و پنجاه پرداخته و ادامه داد: «در داستانهای پرترهی مرد ناتمام این ایده بسیار دنبال میشود و البته مشکلی که در بیشتر این داستانها دیده میشود در تبدیل این ایده به مابهازاهای ادبی آن است. در واقع نوعی شتابزدگی در داستانهای مجموعه دیده میشود و نویسنده به دم دستترین نمادها و مابهازاهای ادبی اکتفا میکند.»
شروقی در ادامه داستانهای این مجموعه را بهطور جداگانه مورد بررسی قرار داد: «در داستان اول مجموعه با وارد شدن توالت فرنگی به خانهی مهرداد ناصری به عنوان یک عامل خارجی، دوگانگیها و شکافهای موجود در این شخصیت نیز بیشتر میشود؛ اما هیچگاه این شکافها به برخورد جدی و یا عمل داستانی منجر نمیشود. همچنین استفادهی مکرر واژهی فرنگی بهجای توالت فرنگی، موجب رو شدن دست نویسنده قبل از کشف قضیه توسط خواننده میشود. در داستان دوم یعنی فردا برمیگردم، زن همسایه به کودک هنوز متولد نشدهی خود نامهای مینویسد؛ در اینجا از زبان استفادهی خوبی شده و عامی بودن و سنتی بودن این زن و در عین حال تلاش او برای مدرن شدن به خوبی نشان داده شده است. در ضمن در این داستان بخش دیگری از دغدغههای ذهنی شخصیت مهرداد ناصری برای خواننده روشن شده و برخی سطرهای سپید داستان قبلی در این داستان پر میشود. داستان سوم یعنی دادزن که قصهی یک کارگر کتابفروشی است، من را به یاد برخی داستانهای سیاسی قدیمی انداخت که دربارهی طبقهی فرودست جامعه نوشته میشد. در اینجا نیز مهرداد ناصری به عنوان کسی که به این شخص کمک میکند حضور دارد. به نظر من این داستان، داستان خوبی نبود.»
وی در رابطه با داستان برای مارسیای رذل عزبز گفت: «راوی این داستان نیز خود مهرداد ناصری است و ماجرای زنی را روایت میکند که از امریکا آمده و در کلاسهای درسشان حاضر میشود. در این میان او و چند تن دیگر از همکلاسیهایش عاشق این زن شده و تعارضاتی در زندگیشان به وجود میآید. در این داستان هم از زبان استفادهی خوبی شده است؛ ولی یکی از اشکالات اساسی که در داستانهای این مجموعه وجود دارد در این داستان نمود پیدا میکند و ما لحظهی مواجهه را در داستان نداریم. گویی نویسنده در زمانی که باید به اصل قضیه بپردازد، دور زده و کلیگویی میکند.» و همینطور در رابطه با داستان چیزی شبیه سونیا: «راوی خاطرهای از یک زن روس را نقل میکند که این خاطره بر کل زندگی او تأثیر گذاشته و در لحظات مختلف زندگی برای او تداعی میشود. در این داستان راوی تصویری از تجربهی شخصی خود به مخاطب نمیدهد و در موارد مورد نیاز، بهخوبی جزییپردازی نشده است.»
علی شروقی در ادامهی بررسی داستانهای این مجموعه گفت: «در داستان الترالایت سعی شده که فقط با استفاده از دیالوگ فضاسازی شود و تا حد زیادی خوب در آمده است. در این داستان هم به مهرداد ناصری اشاره شده و اطلاعات دیگری از او به مخاطب میدهد. قصهی هفتم یعنی هنوز یوسف که یکی از ضعیفترین داستانهای این مجموعه است، بیشتر من را به یاد تلهفیلمهای تلویزیونی انداخت؛ قرار دادن این داستان در این مجموعه برای من عجیب بود. در آخرین داستان مجموعه یعنی جنوار، ماجرایی که منجر به شکلگیری آیندهی مهرداد ناصری شده است روایت میشود. ایدهی مواجهه با امر خارجی یا غربی در این داستان پررنگتر میشود. بهنظر من این داستان میتوانست بیشتر بسط پیدا کند، ولی قربانی شتابزدگی نویسنده شده است.»
نشر چشمه و سرای کتاب دعوتتان میکند به حضور در جلسهی نقد مجموعهداستان پرترهی مرد ناتمام؛ یکشنبه، 16 اسفند 1388، ساعت 4 عصر.
این پنجمین نشست چشمهی کتاب است که در سرای کتاب فرهنگسرای شفق برگزار میشود.
در این جلسه علی شروقی و احسان نوروزی به همراه امیرحسین یزدانبد ـ نویسندهی کتاب ـ حضور دارند.
پرترهی مرد ناتمام، اولین اثر امیرحسین یزدانبد و شامل هشت داستان است.
«وقتی پشت لبم تازه سبز شده بود. وقتی خط ریش چکمهای میگذاشتم، آدامس میجویدم و رمان میخواندم. وقتی دانشکده را شروع کردم. وقتی پدرم مرد و زنم زیپ کاور کتوشلوار مهمانیام را کشید و گره کراوات مشکیام را زیر چانهام سفت کرد. وقتی بارها و بارها در ازدحام کلاسها، با ماژیک وایتبرد روی میز استاد کوبیدم و توجه دانشجوها را جلب کردم. وقتی طرح صورت مادر را زیر ملافهی سفید بیمارستان دیدم.
صحنه، درست مثل ترک ممتد دیوار سفید مقابل میز تحریرم، مثل صدای جیرجیر پاشنهی راست کفش تازهام، مثل صدای تمرین ویولن ناکوک پسرم در روزهای تعطیل، بود و نبود.»
ـ تکهای از داستان چیزی شبیه سونیا ـ
جواد موسوی
روز یکشنبه دوم اسفند، چهارمین نشست چشمهی کتاب در نقد وبررسی مجموعهرمان نوشتهی وحید پاکطینت برگزار شد. اینبار محمد چرمشیر و مهسا محبعلی در کنار نویسندهی کتاب حضور یافتند تا به بحث و گفتوگو دربارهی مجموعهرمان بپردازند.
جلسه با خواندن اتوبیوگرافی نویسنده که در ابتدای همین کتاب آمده است آغاز شد و سپس وحید پاکطینت قسمتهایی از کتاب را برای حاضرین خواند. پس از آن محمد چرمشیر به پشت تریبون آمده و با ارایهی مقدمهای کوتاه از نحوهی بررسی کتاب، بحث را به مهسا محبعلی که با کمی تأخیر به جلسه رسیده بود سپرد. محبعلی گفت: «به نظر من نباید رمان دهه شصتی را مترادف با رمان نسلی بدانیم. هر نسلی رمان خودش را مینویسد و وحید پاکطینت هم دغدغههای فرد متولد اواخر دههی چهل را مینویسد؛ در حالی که خیلی از کتابهایی که ادعای نسلی بودن دارند این خصوصیت را ندارند. به همین خاطر است که شخصیتهای این رمان برای من جذاب هستند، آدمهایی که واقعی بوده و متعلق به نسل خودشان هستند.»
در ادامه محمد چرمشیر از وحید پاکطینت خواست تا قصهی کتاب خود را بهصورت ساده و خطی تعریف کند و پاکطینت در پاسخ گفت: «این از آن دسته سؤالاتی است که من نتوانستم به آن پاسخ دهم و حتی در زمانی که کتاب را مینوشتم به این امر آگاه بودم که نمیتوانم قصهی آن را در چند خط بیان کنم.» با اصرار محمد چرمشیر بر شنیدن قصهی کتاب از زبان نویسنده، مهسا محبعلی اجازه خواست تا بهجای وحید پاکطینت صحبت کند: «اتفاقاً این کتاب خیلی قصهگوست و فقط شیوهی قصهگویی آن متفاوت است. به نظر من آقای پاکطینت در این کتاب به تعداد مخاطبانش و به تعداد برداشتهای آنها قصه میگوید.» وی سپس به تعریف قصهی کتاب پرداخت: «راوی این کتاب مردی است که همسری دارد و همسر او بهخاطر مسایل مالی و نیز میل به مادر شدن در مقابل عدم تمایل مرد به بچهدار شدن، رحم خود را اجاره داده. پس از پذیرفتن نطفه توسط زن، رابطهی این زن و مرد بههم خورده و ...» در این میان محمد چرمشیر صحبتهای مهسا محبعلی را قطع کرده و از او سؤالاتی میپرسید که اکثراً در رابطه با دلایل اتفاقات روی داده در کتاب بودند.
چرمشیر در ادامهی انتقادات خود از قصهی کتاب مجموعهرمان گفت: « مشکل من با قصهی این کتاب این است که دلایل رویدادها یا بیرون از قصه باقی ماندهاند و یا در کاربرد روایی داستان چندان نقشی ندارند و ما غالباً در دیالوگها متوجه آنها میشویم. آمدن این دلایل در دیالوگها نیز باعث شده که ما نه از خوانش داستان، بلکه از خوانش بیرون از داستان متوجه آنها شویم.»
در ادامه وحید پاکطینت در پاسخ محمد چرمشیر گفت: «به نظر من اگر قرار باشد داستانی با برش عرضی و یا بزنگاهی کوتاه از نظر زمانی بیان شود، باید شخصیتپردازی نیز بدون در نظر گرفتن گذشته عرضه شود.» وی اضافه کرد: «شاید شیوهی برخورد من با دیالوگ تا حدی خودخواهانه باشد. من هیچوقت از دیالوگ برای دادن اطلاعات، هرچند اطلاعات مخفی از کاراکترها استفاده نمیکنم. این که شخصیت زن داستان به شوهرش چیزی بگوید فقط برای اینکه شخصیت خود و درونیاتش را به خواننده نشان دهد، برای من دلیل کافی برای آوردن یک دیالوگ نیست. کاراکتر من در لحظه حرف میزند، نه اینکه چیزی بگوید تا به داستان من کمک کند.»
در ادامهی جلسه مهسا محبعلی صحبتهای خود دربارهی مجموعهرمان را با اشاره به جملهای از نویسنده که به زعم خود او تبیین کنندهی تئوری این رمان نیز بود پی گرفت: «همهی ما آدمها در یک مسیر دایرهای در حرکتیم که در این مسیر هریک نسبت به دیگری جلوتر یا عقبتر است. درواقع هرکدام از ما یا گذشته و یا آیندهی دیگری است.» وی ادامه داد:« این موضوع نه تنها در این رمان، بلکه در روابط پیرامون ما نیز وجود دارد. در واقع تمامی زنهای این رمان قاب و همهی مردها نقاب هستند. مردها با قرار گرفتن در موقعیتهای مختلف نقاب عوض کرده و زنها قابهایشان را عوض میکنند.در این رمان ما با زنهای زیادی سروکار داریم که همگی یا گذشته و یا آیندهی دیگری هستند و با توجه به کدهایی که در داستان داده شده میتوانیم بگوییم که در واقع همهی آنها میتوانند یک نفر باشند.» محبعلی ضمن انتقاد از فصل آخر کتاب گفت: «به نظر من فصل آخر کل هستی و وجود رمان را زیر سؤال میبرد و شروع به توضیح دادن روابطی میکند که ما از ابتدای داستان در پی کشفشان بودهایم، در حالی که رمان این پتانسیل را دارد که با همان جنس بازیهایی که از ابتدا شروع شده ادامه پیدا کند؛ ولی نویسنده میترسد و میخواهد بازی را تمام کند.» انتقاد دیگر او از رمانتیک بودن بیش از اندازهی راوی زن داستان در فصل آخر بود: «من از ابتدای رمان درگیر روابط نسلی و عجیب و غریب شخصیتها بودم؛ ولی در فصل آخر شخصیت زن در عین حال که شعار میدهد که عاشق این جنس روابط عجیب و غریب است، بهشدت رمانتیک و نوستالژیک برخورد میکند. به نظر من اگر آقای پاکطینت در پی این بودهاند که نشان دهند این شخصیتها واقعاً اینطور هستند و ادای آنطور بودن را درمیآورند، در این کار موفق نبودهاند.»
در پایان جلسه یکی از حاضرین از محمد چرمشیر پرسید: «آیا شما نقشی برای مخاطب در هنگام خواندن کتاب و در مشارکت برای پیدا کردن کلیدهای داستان قایل نیستید؟» چرمشیر در پاسخ گفت: «بستگی به این دارد که شما چه کتابی را میخوانید و آن کتاب چه قراردادی را با شما منعقد کرده.»

از شما دعوت میشود یکشنبه، 2 اسفند 1388، ساعت 4 عصر در جلسهی نقد کتاب مجموعهرمان حضور داشته باشید.
این چهارمین نشست چشمهی کتاب است که در سرای کتاب فرهنگسرای شفق برگزار میشود.
در این جلسه مهسا محبعلی و محمد چرمشیر به همراه وحید پاکطینت ـ نویسندهی کتاب ـ حضور دارند.
مجموعهرمان، دومین اثر منتشرشدهی وحید پاکطینت و رمانی در چهار فصل است.
فصل اول:
فقط زنها میدانند شکار شدن چه لذت غریبی دارد.
فصل اول:
اگر قرار باشد تو دنیا به یک چیز خیانت نکنم، مسلماً آن یک چیز جنسیتم است.
فصل اول:
بچه. زادهی همسرم. اولین بچهای که وقتی فقط چند سلول بود، سر راه گذاشته شد. بیست و نه ماه پیش.
فصل آخر:
مردگی رو قبل از مرگ تجربه کن. وقتی تنهایی.
شاید درستتر این است که هرآدم مجموعه قصهای نانوشته است. مجموعه قصهای که با هر مرگ، ناخوانده از میان میرود.
ـ تکههایی از مجموعهرمان ـ
هماهنگی فکر و جسمم حتا کمتر از آن روزها شده.گاهی حس میکنم شبها، جسمم زودتر از فکرم خواب میرود. آن وقت فلج میشوم. میدانم روی تخت خوابیدهام. اما نمیتوانم جم بخورم. سینهام سنگین میشود.گاهی هم فکرم زودتر از جسمم بیدار میشود. اما باز هم نمیتوانم جم بخورم. نفسم میگیرد. نمیدانم چرا برعکسش نمیشود. چون احتمالاً تو خواب نه حرف میزنم و نه مثلاً از تخت میافتم پایین. شاید فکرم از تنم جلو افتاده. باید روی تنم کار کنم و از مخم بیشتر کار نکشم. به کمی خِنگی بیشتر نیاز دارم. مثلاً پیادهروی هر روزه تو پارک نیاوران. پاهام راه برود و تنم بدود! شاید خلاص بشوم از افکار دایرهای...
ـ پشت جلد کتاب ـ
جواد موسوی
سومین نشست چشمهی کتاب که به نقد وبررسی مجموعه داستان ابر صورتی نوشتهی علیرضا محمودی ایرانمهر اختصاص یافته بود، در سرای کتاب فرهنگسرای شفق برگزار شد. در این جلسه امیرحسین خورشیدفر و شهریار وقفیپور نیز حضور داشتند و به همراه نویسنده، به بحث در مورد کتاب پرداختند.
در ابتدای جلسه علیرضا محمودی ایرانمهر داستان خواب شفیرهها از همین مجموعه را انتخاب کرده و برای حاضرین خواند تا امیرحسین خورشیدفر نقد کتاب را آغاز کند؛ وی با اشاره به اصل قانعکنندگی یا باورپذیری به عنوان یکی از اصول بدیهی در داستان نویسی گفت: «یکی از مسائلی که به داستان ابر صورتی آسیب جدی وارد آورده راوی داستان است؛ مختصات دید این راوی در طول داستان مشخص نمیشود و این مسئله باعث خارج شدن از شکل داستان میشود.»
خورشیدفر در ادامه به بررسی داستان خواب شفیرهها پرداخته و گفت: «مضمونی در این داستان و چند داستان دیگر مجموعه وجود دارد که من اسم آن را ناپدید شدن میگذارم.» وی ناپدید شدن را یکی از تکنیکها و ترفندهای قدیمی در داستان کوتاه عنوان کرده و ادامه داد: «در داستان خواب شفیرهها میتوان سه بخش را مشخص کرد، که ناپدید شدن در یک سوم اول داستان اتفاق میافتد. در قسمت میانی داستان که حجم قابل ملاحظهای را اشغال کرده، تلاش نویسنده صرف این میشود که به خواننده اطمینان دهد که شخصیتهای داستان واقعاً همهجا را گشتهاند و استفادهی دیگری از این بخش نمیشود. این قسمت از نظر جزئیات داستانی بسیار فقیر است.» وی در نقد قسمت پایانی داستان گفت: «یک سوم پایانی داستان به سمت توصیف یک وضعیت روانی میرود. داستان پیش از این چیز دیگری به ما داده که همان مسئلهی ناپدید شدن است و در نتیجه ما خیلی نگران سرنوشت روانی شخصیتهای داستان نیستیم. به نظر من در اینجا دو شکل داستان بهطوری که مفصلهایشان چندان خوب با هم جور نشده به هم وصل شدهاند که نتیجهی خوبی در بر نداشته است.»
دبیر سرویس ادبیات روزنامهی اعتماد سپس در مورد داستان دیگری از مجموعه با عنوان یک جلد چنین گفت زرتشت با شمشیر سامورایی گفت: «گویی در این داستان راوی اصرار دارد که در هر پاراگراف به رابطهی خود با دختری با یک اسم جدید اشاره کند و این ماجرا در ادامهی داستان تا حدی به امری مضحک تبدیل میشود.» او سپس با اشاره به قسمتهای مختلفی از این ذاستان، بر قانعکننده نبودن آن تأکید کرد.
در ادامهی جلسه شهریار وقفیپور بحث دربارهی مجموعه داستان ابر صورتی را با اشاراتی به ماهیت داستان کوتاه آغاز کرد: «داستان کوتاه یک ژانر مشخصاً مدرن است که تاریخ پا گرفتن آن را باید قرن نوزدهم دانست. داستان کوتاه سعی میکند عناصری که از رمان و گزارش به آن رسیده را حذف کند. از خصوصیاتی که در داستان کوتاه وجود دارد میتوان به شوک، تجربهی مرزی و فشردگی کلامی اشاره کرد.» وی گفت: «داستان کوتاه در واقع سعی برای محاکات یک رخداد است که این رخداد همان امر جنسی است. در واقع هر داستان کوتاه یک نظریهی جنسی است که اتفاقاً در داستانهای این مجموعه بهطور بارز خود را نشان میدهد. مضمونی که در بیشتر داستانها به چشم میخورد، مضمون اختگی و ناباروری بود.»
وی اینچنین ادامه داد: « تمامی موارد گفته شده نه جزو محسنات کتاب، بلکه از اشکالات کتاب است؛ استراتژی داستانها مبتنی بر این است که نشان دهد آنها انباری از معنا هستند. این داستانها با اشاره به نمادهای مختلف قصد دارند که خود را به صورت ماشین معناساز نشان دهند که این امر نیز با نظریهی جنسی ارتباط پیدا میکند؛ در واقع داستانهای کوتاه میخواهند نشان دهند که ماشینهای تولید نظریهی جنسی هستند، یعنی امر جنسی در آنها به شکل امری که میتواند به راحتی نمادپردازی شود حضور دارد.»
وقفیپور صحبتهای خود را با توضیحاتی دربارهی استراتژی داستان کوتاه پی گرفت: «میتوان گفت استراتژی داستان کوتاه، استراتژی شخص روانپریش است، شخصی که اختگی خود را قبول ندارد. همانطور که در داستانهای این مجموعه دیده میشود شخصیتهای این داستانها به اختگی خود وقوف نداشته و به آن اعتراف نمیکنند. اتفاقاً خود داستانها هم اخته هستند و این امر به این صورت نمایان میشود که نمیتوانند برای خود هویتی بسازند و جایگاهی در نظام نمادین پیدا کنند که این در واقع همان روانپریشی است. از خصوصیات فرد روانپریش این است که نمیتواند جایگاه فیزیکی خود را در فضا تعیین کند و چون نمیتواند بگوید در چه نقطهای حضور دارد، میتواند در همهجا حضور داشته باشد. همین امر باعث شده که در داستان ابر صورتی اشتباهاتی در نظرگاه راوی بهوجود آید؛ راوی عملاً در جای خاصی نایستاده و میتواند به شکل یک امر سیال در هر نقطهای از فضا قرار بگیرد.» وی در ادامه از داستان سنجاقک به عنوان یکی از داستانهای خوب مجموعه در مقابل داستانهای دیگر مثل ابر صورتی و یک جلد چنین گفت زرتشت با شمشیر سامورایی نام برد.
پس از اتمام صحبتهای منتقدین، جلسه شکلی گفتوگویی به خود گرفت. در این بخش نظرات گوناگونی از سوی حاضرین در جلسه مطرح شد که بیشتر آنها در جهت مخالفت با اظهارات منتقدین بودند.
یکشنبه، 11 بهمن 1388، ساعت 4 عصر در سرای کتاب فرهنگسرای شفق، سومین نشست چشمهی کتاب برگزار و کتاب ابر صورتی نقد و بررسی میشود.
ابر صورتی، دومین مجموعهداستان علیرضا محمودی ایرانمهر و شامل نه داستان است.
در این جلسه امیرحسین خورشیدفر و شهریار وقفیپور به همراه علیرضا محمودی ایرانمهر حضور دارند.
جواد موسوی
دومین نشست چشمهی کتاب، پس از یک جلسه وقفه، در سرای کتاب فرهنگسرای شفق برگزار شد. در این نشست که اینبار به نقد و بررسی کتاب نگاه خیرهی منتقد اختصاص یافته بود، امیر احمدی آریان، مترجم کتاب، به همراه صالح نجفی و پویا رفوئی به عنوان میهمانان برنامه حضور داشتند.
در ابتدا کاوه کیائیان، مجری جلسه، پس از ارایهی توضیحی مختصر در مورد کتاب و مترجم آن، از امیر احمدی آریان در رابطه با نحوهی انتخاب مقالات پرسید و احمدی آریان اینگونه پاسخ داد: «نحوهی انتخاب مقالات تصادفیتر از آنچه که به نظر میرسد بوده است. این هشت مقاله از بین چندین مقاله که در ده سال اخیر ترجمه کردهام انتخاب شده و دارای نوعی انسجام رویکردی هستند. هیچکدام از این مقالات به یک کتاب خاص از یک نویسنده اختصاص نیافته، بلکه با نگاهی کلی به بررسی مجموعه آثار نویسندگان پرداختهاند. بهطور کلی نقطهی اشتراک اصلی این تکنگاریها نگاه انتقادی و رویکردشان به ادبیات است.»
کیائیان در ادامه از احمدی آریان در رابطه با طعنه آمیز بودن مقدمهی کتاب پرسید. احمدی آریان در این باره گفت: «بله؛ این نکته وجود دارد. نقد ادبی در ایران، بهخصوص از نظر نگاه انتقادی به اثر و تسلیم نبودن در برابر متن مبدأ، نقدی بسیار ضعیف و حتی سطحپایین است. به عنوان مثال نویسندگان مقالات این کتاب بهوضوح از متون مورد بحث فاصله گرفته و به نظریهپردازی و پروراندن ایدههای خود میپردازند، ولی این رویکرد در ادبیات ما بسیار نادر است. متأسفانه توان نظری و تئوریک منتقدین ما بسیار پایین بوده و به همین دلیل قدرت پروراندن ایده بهواسطهی متن ادبی در نقد فارسی به ندرت دیده میشود.»
کاوه کیائیان به عنوان آخرین سؤال از احمدی آریان در رابطه با حال دادن به دوستان در عرصهی نقدنویسی پرسید که احمدی آریان با اشاره به اینکه تاکنون تندترین نقدهایش را علیه نزدیکترین دوستان خود نوشته این موضوع را تکذیب کرد.
در ادامهی جلسه صالح نجفی به صحبت دربارهی نگاه خیرهی منتقد پرداخت. وی مقدمهی این کتاب را بسیار با ارزش برای خواندن و نقد کردن و مبارزه کردن عنوان کرد وگفت: «من نقطهی ورود به بحث در مورد کتاب و مقدمهی امیر احمدی آریان را از مقالهی آخر کتاب و این نقل قول از استر که در نهایت این خواننده است که کتاب را مینویسد و نه نویسنده انتخاب میکنم.» او با اشاره به مثالی که احمدی آریان در مقدمهی کتاب از رمان هیولای پل استر آورده گفت: «در تفسیری که امیر احمدی آریان از این مثال ارایه میدهد معتقد است که منتقدی که با متن مواجه میشود گویی از طرف آن متن استخدام میشود؛ منتقد نیز باید آماده باشد تا در هر لحظه بتواند به متن حمله کرده و در عین حال مراقب باشد که در دامهایی که متن برای او پهن کرده نیفتد. من با استفاده از نقل قول استر به این مثال باز میگردم تا در صورت امکان آن را دچار یک تنش کنم. وی ادامه داد: «میتوانیم اینچنین بگوییم که اتفاقاً منتقد واقعی منتقدی است که اجازه میدهد تا در لحظهی خاصی در دام متن بیفتد. من در اینجا از همان مثال رمان هیولای پل استر کمک میگیرم؛ در اینجا قهرمان داستان عکاسی را به خدمت گرفته تا بدون اینکه او متوجه شود حالات مختلفش را شکار کند، ولی متقابلاً میتوانیم بگوییم که عکاس نیز ممکن است در هر لحظه به شکار موضوع عکس خود درآید.»
پس از صحبتهای صالح نجفی، نوبت به پویا رفویی رسید تا بحث دربارهی نگاه خیرهی منتقد را ادامه دهد. وی گفت: «من سعی میکنم تا بر مقدمهای که احمدی آریان نوشته تمرکز کنم. این مقدمه تلاش نمیکند که دورنمای کلی یا تصویری از کتاب را ارایه دهد، بلکه سعی کرده تا در پنج پارهی جداگانه تصورات عمدهی خود دربارهی نقد نوشتن را ارایه کرده و با خصوصیت جدلی و مخاصمهجویانهی خود وضعیت نقد ادبی در دانشگاهها و ژورنالیسم ایران و بهطور کلی تصور کلی که در شرایط کنونی از نقد ادبی وجود دارد را زیر سؤال ببرد.»
پویا رفوئی در ادامه توضیحاتی دربارهی مقولهی اکفراسیس ارایه کرده و گفت: « پاسخهایی که ارسطو به آنها میرسید چیزی شبیه کسرها در ریاضی بود، یعنی اگر غلبه با لکسیس (چیزی که شناخته میشود) باشد حتماً با چیزی از جنس بوتیقا سر و کار خواهیم داشت. مثالی که ارسطو انتخاب میکرد معمولاً شبیه به درام بود؛ از این بابت که مخاطب اثر باید بشنود و احساسات و عضلات خود را به حالت تعلیق درآورده و قواعد بازیگران و صحنهگردانان را بپذیرد. او نقطهی مقابل این امر را غلبهی اپسیس (چیزی که بهطور حسی دریافت میشود) به لکسیس میدانست؛ در اینجا گوینده است که باید بداند مخاطبانش از چه جنسی هستند و خود را به سوژهی مستمعین یا بینندگان خود تبدیل کند.» وی سپس اینچنین نتیجهگیری کرد: «در لحظهای که در مقام یک منتقد و یا مخاطب یک اثر قرار میگیریم به هر حال با دریافت حسی و ادراکی مغشوش از اثر روبهرو میشویم؛ از طرف دیگر مدارهای بیانی نیز وجود دارند که سعی در کنترل و قاعدهمند کردن اثر دارند و گاهاً آن را تا حد یک کلیشه تنزل میدهند و بهطور کلی سعی در بیرون کشیدن فرمول کلی اثر دارند.»
رفوئی سپس با ارایهی مدلی از ونوس میلو صحبتهای خود را پی گرفت: « لنارد دیویس در تحقیقی که از ونوس میلو ارایه میدهد، زنی که یک دست ندارد را در کنار ونوس قرار داده و این سؤال را مطرح میکند که چگونه است که تماشاگرانی که در موزهی لوور ونوس را مشاهده میکنند تلاش میکنند تا با چشمشان و نوع نگاهشان این دست نداشته را بسازند، ولی معلولیت آن زن زنده بلافاصله باعث جذابیتزدایی از او میشود؟ لنارد دیویس با مدارکی که جمعآوری کرده به این نتیجه میرسد که اساساً این مجسمه ونوس نبوده و مدوسا بوده است که در اواخر قرن هجدهم پیدا شده و دوباره نامگذاری شده و در فرآیند مرمت به شکل نرم زیبایی شناختی آن زمان درآمده است؛ در واقع زشتترین به زیباترین تبدیل شده.» وی اضافه کرد: «این بر اساس شکلی از نگاه، و به تعبیری شبیه به چیزی که امیر در مقدمهی کتاب بررسی کرده نوعی نگاه کردن به نگاه و یا به دنبال تقدم نگاه بودن است.»
پویا رفوئی در ادامه از مقالهی فرانچیچ دربارهی کتاب بچههای نیمه شب به عنوان تمثیل دیگری دربارهی نگاه خیره استفاده کرده و گفت: « فرانچیچ در این مقاله، از ملحفهی سوراخ به عنوان مدلی در مواجهه با دو ایده استفاده میکند: وقتی در یک نگرهی انتقادی به یک ابژه نگاه میکنیم آیا باید به تمامیت ابژه رأی دهیم یا به کمالیت آن؟ یک وجه از انتقاداتی که امیر به وضعیت نقد ادبی معاصر ما وارد میکند نیز همین است که آیا نقدها نوشته میشوند تا آثار هنری را کامل کنند یا آنها را به حالت جامع درآورند؟»
رفویی سپس با بازگشت به مقدمهی کتاب نگاه خیرهی منتقد ادامه داد: «آقای احمدی آریان در پارهی سوم مقدمه انشقاقی را پیشنهاد داده و آن تمایزی است که میان آگاهی و معرفت قایل میشود. دست بر قضا نسبت میان آگاهی و معرفت نسبت مستقیمی نیست؛ یعنی اگر معرفت ما در مورد آثار ادبی بیشتر شود و بتوانیم اطلاعات بیشتری در رابطه با آنها بهدست بیاوریم، بهطور حتم نمیتوانیم بهترین منتقد باشیم؛ بلکه در مواردی از جمله در شرایط موجود این دو با هم رابطهی عکس دارند.»
در ادامهی جلسه امیر احمدی آریان با انتقاد مجدد از شرایط حاکم بر نقد ادبی در ایران و با اشاره به صحبتهای پویا رفویی دربارهی آگاهی و معرفت گفت: «احتمالاً همگی با این موضوع برخورد کردهایم که بهعنوان مثال رمان مهمی را به یک نویسنده و استاد دانشگاه معرفی میکنید و در نهایت سر سوزنی از این کتاب دستگیر او نمیشود، ولی وقتی همان کتاب را به یکی از دوستانتان که مهندس یا کارمند بانک و یا فوتبالیست است میدهید میبینید چیزهایی از دل کتاب بیرون میکشد که شاید حتی به ذهن شما هم نمیرسیده. تفاوت این دو در گشودگیشان نسبت به متن است. آن نویسنده و استاد دانشگاه خروارها معرفت و دانش دارد ولی سر سوزنی گشودگی نسبت به امر نو ندارد.»
در پایان جلسه صالح نجفی دو داستان بشکهی آمونتیلادو اثر آلن پو و اتاق شمارهی شش اثر چخوف را به خوانندگان کتاب معرفی کرده و به آنها پیشنهاد کرد تا با خواندن این دو داستان به کتاب نگاه خیرهی منتقد بازگردند.

دومین نشست چشمهی کتاب به بررسی نگاه خیرهی منتقد اختصاص دارد.
کتاب نگاه خیرهی منتقد شامل هشت تکنگاری ادبیست؛ مقالاتی دربارهی داستایفسکی، دیکنز، کافکا، جویس، بکت، فاکنر، بورخس و استر.
در این جلسه صالح نجفی و پویا رفویی به همراه امیر احمدی آریان ـ مترجم کتاب ـ حضور دارند.
یکشنبه، 27 دی 1388، ساعت 4 عصر در سرای کتاب پارک شفق چشمبراه شماییم.
کتابها و روسپیها هر دو مردان ویژهی خود را دارند، مردانی که از طریق آنها گذران روزگار میکنند و عذابشان میدهند. در این زمینه، مردان ویژهی کتابها منتقداناند.
والتر بنیامین، خیابان یکطرفه ـ به نقل از مقدمهی کتاب
... مشخص میشود تا چه حد ژست بیطرفی و «قضاوت را به خواننده سپردن» پوچ و بیمعناست، تا چه حد بازیهایی نظیر «فلان چیز یک نظر است و فلان چیز نظر دیگر، و هر دو میتوانند درست باشند، چون متن عرصهی دموکراسی است و...» تا چه حد ابلهانه است... نقد عرصهی مبارزه است، و آنکس که میخواهد از همان لحظهی اول به حریف باج دهد، بهتر است هرگز دست به اسلحه نبرد.
امیر احمدی آریان ـ از مقدمهی مترجم
فهرست تکنگاریهای نگاه خیرهی منتقد:
· دین در جدال با پایان دین: داستایفسکی و برادران کارامازوف / هانس کونگ
· دیکنز و امریکا / جیکی چسترتن
· کافکا / ژرژ باتای
· جویس پستمدرن: شانس، همزمانی، خواننده / درک اتریج
· بکت و باین / استیون کانر
· یوکناپاتافای فراموشنشدنی: فاکنر و حافظهی تروماتیک / لی ان داک
· قابلیت تصویرپردازی در رئالیسم جادویی: اشیاء و بیان در آثار بورخس / لویس پارکینسن زامورا
· شهر و پل استر: ورود به ساحت مباحث نظری پیرامون شهر / مارک چاکسفیلد
جواد موسوی
نخستین نشست چشمهی کتاب با موضوع نقد و بررسی مجموعهداستان از چهاردهسالگی میترسم نوشتهی حسن محمودی، در سرای کتاب فرهنگسرای شفق برگزار شد. در این جلسه حسن محمودی در کنار مهدی یزدانی خرم، امیر احمدی آریان و شهلا زرلکی که به عنوان منتقد در برنامه حضور داشتند، به بحث در مورد کتاب و نیز پاسخگویی به سوالات حاضرین پرداختند.
جلسه با صحبتهای کاوه کیائیان، و ارایهی مقدمهای از سوی او آغاز شد. وی پس از خیرمقدمگویی به میهمانان و حاضرین در جلسه، در توضیح نشست چشمهی کتاب گفت: «ایدهی اولیهی این جلسات از سوی دوستانمان در فرهنگسرای شفق مطرح شد و مورد استقبال نشر چشمه قرار گرفت. بناست این نشستها هر دو هفته یکبار برگزار شده و هر یک جلسه در میان به ادبیات داستانی اختصاص یابد.»
وی در ادامه به معرفی حسن محمودی و آثار وی پرداخت و با شرح مختصری از کتاب از چهاردهسالگی میترسم از او دعوت کرد تا برای قرار گرفتن در جریان داستانها، قسمتی از کتاب خود را برای حاضرین بخواند. حسن محمودی نیز پس از حضور یافتن در پشت تریبون و اندکی تأمل، سرانجام داستان سیدر را انتخاب کرده و بخشی از آن را برای حاضرین خواند.
کیائیان سپس به معرفی منتقدین پرداخته و از آنان دعوت نمود تا برای صحبت به پشت تریبون بیایند و بدین ترتیب امیر احمدی آریان، شهلا زرلکی و مهدی یزدانی خرم به ترتیب حضور یافته و با ارایهی مقدمهای کوتاه بحث دربارهی کتاب از چهاردهسالگی میترسم را آغاز کردند.
بررسی کتاب با صحبتهای شهلا زرلکی آغاز شد. او که موضعی منفی نسبت به کتاب حسن محمودی داشت، صحبت خود را با این جمله که «من خیلی نتوانستم با کتاب آقای محمودی رابطه برقرار کنم.» آغاز نمود و عدم سنخیت نثر و زبان اثر با نوع روایت و سوژههای انتخاب شده را عامل این عدم برقراری ارتباط و نیز مهمترین نقطه ضعف اثر دانست.
وی نثر کتاب را با عباراتی چون آزاردهنده و عصبیکننده مورد هجوم قرار داده و اینچنین ادامه داد: «نویسنده در این کتاب داستانهایی را روایت میکند که بار نوستالژیک داشته و نیازمند نوعی زبان حسی و توصیفی میباشد که متأسفانه هیچیک از اینها در نثر این کتاب دیده نمیشود. من اسم نثر این کتاب را نثر کوبشی میگذارم؛ چیزی مانند نثر تلگرافی و منقطع که مناسب روایت حسی این کتاب نمیباشد.»
شهلا زرلکی در ادامه اشاره کرد که نثر شتاب زده و عجلهمند کتاب روایت آن را نیز تحت تأثیر خود قرار داده و باعث بهوجود آمدن نوعی پراکندگی در آن شده است. وی که عامل این پراکندگی را در سانسور کتاب یا به زعم خود او تجاوز به کتاب میجست از حسن محمودی در این رابطه سوال کرد، که نویسندهی کتاب در پاسخ گفت: «حذفیات کتاب شامل دو داستان کامل بوده و در رابطه با سایر داستانها به شکلی نبوده که آسیبی به متن برساند.»
مؤلف کتاب های انسان گرای تمام عیار نقد آثار ساراماگو، زنان علیه زنان نقد آثار آلبا دسس پدس و جادوگر سرزمین سامبا نقد آثار پائولو کوئلیو در ادامه قسمتی از کتاب را برای حاضرین خواند تا باز هم بر عدم تجانس نثر و روایت تأکید کند. در این میان مهدی یزدانی خرم مخالفت خود را با نظر او ابراز کرد که به دلیل گفتوگویی نبودن جلسهی نقد، شهلا زرلکی فرصت یافت که صحبتهای خود را به اتمام برساند.
وی داستان از چهاردهسالگی میترسم را بهترین داستان مجموعه خواند و در ادامه به از بین رفتن مرز میان واقعیت و فراواقعیت در داستانها به عنوان یک ویژگی اشاره کرده و جسارت نویسنده در به کار بردن این ویژگی در داستان دیشب توی باران گم شدیم را نکتهای مثبت دانست.
در ادامهی جلسه امیر احمدی آریان ضمن ابراز تأسف از امر سانسور کتاب، صحبتهای خود را آغاز نمود. او در بررسی کتاب از چهاردهسالگی میترسم مسیر عکس خانم زرلکی را انتخاب نموده و صحبتهای خود را با تمرکز بر ایدهی اصلی و نوع نگاه کتاب آغاز نمود تا در ادامه به سنجش تناسب یا عدم تناسب روایت با نوع نثر انتخاب شده برای آن بپردازد.
خالق آثار تکههای جنایت و چرخدندهها، ضمن اشاره به تأثیرپذیری نویسندهی کتاب از نویسندگانی چون ویلیام فاکنر و گابریل گارسیا مارکز، مجموعه داستان از چهاردهسالگی میترسم را به دو بخش داستانهای فاکنری و داستانهای مارکزی تقسیم بندی کرد و به بررسی آنها پرداخت. وی توضیح داد: «ایدهی اصلی در داستانهایی که به آنها با عنوان فاکنری اشاره کردم بازگشت مردگان و خاطرهی آزاردهندهی آنها است، که به شکل گستردهای در آثار فاکنر مورد استفاده قرار گرفته است.»
احمدی آریان ضمن اشاره به موفقیت حسن محمودی در نحوهی مصادرهی این ایدهی فاکنر و بهکارگیری آن در داستانهای خود، اینچنین ادامه داد: «دستهی دوم داستانهای مارکزی هستند که اصل و اساس در آنها فانتزی و خیال است. مشخصهی اصلی این داستانها همچون داستانهای مارکز، چگالی فانتزی و پدید آوردن فضاهای خیالی متعدد در جریان داستان میباشد. بدین ترتیب زبانی که حسن محمودی برای این داستانها بهکار گرفته مناسب بوده و اتفاقاً بسیار نزدیک به زبان مارکز است.»
وی افزود: «بهنظر من حسن محمودی در داستانهای فاکنری موفق بوده ولی در داستانهای مارکزی ضعیف عمل کرده است. او توانسته ایدههای فاکنر را مصادره و مال خود کند، ولی در داستانهای مارکزی چندان موفق نبوده است. این داستانها بیش از اندازه اسیر فضاهای مارکزی هستند.»
امیر احمدی آریان در ادامه به دفاع از نثر کتاب در مقابل اظهارات شهلا زرلکی پرداخته و گفت: «این که نثر کتاب از چهاردهسالگی میترسم نثر آشنایی نبوده و در زبان فازسی بهندرت بهکار رفته است، خود یک فضیلت به شمار میرود. به عقیدهی من هر شکلی از داستان تجربی، در یک نقطه به بهترین نمونههای داستانهای مرسوم و آشنا مزیت دارد و آن نفس تجربی بودن این آثار است.»
وی همچنین نثر بهکار رفته در داستانهای مارکزی را برای تحمل بار فانتزی و توصیفات زیاد موجود در داستان ضروری دانسته و نثر داستانهای فاکنری را نیز مناسب و قابل دفاع عنوان نمود.
نشست چشمهی کتاب با صحبتهای مهدی یزدانی خرم ادامه یافت. وی بررسی کتاب از چهاردهسالگی میترسم را با نگاه به نقش مردگان در داستانهای حسن محمودی آغاز کرده و گفت: «من از زاویهای متفاوت با امیر احمدی آریان به این موضوع میپردازم. به عقیدهی من راویهای این متون به طرز بیمارگونهای شیفتهی احضار مردگان هستند؛ خود متن حضور این مردگان را میطلبد.»
وی به وجود نوعی نوستالژی معکوس در این داستانها اشاره نموده و افزود: «این احضار مردگان برای ایجاد نوعی رنج، عذاب و بههم ریختن جهان روزمرهی پیرامون راوی است. در هر جایی از این داستانها که به فضایی نوستالژیک، عشقی قدیمی و یا هر چیز دیگری که میتواند احیاکنندهی خاطرهای برای راوی یا خوانندهی داستان باشد بر میخوریم، با امری خشن و نفرتآور و یا یک کابوس روبهرو میشویم.»
او در ادامه این تأکید نویسنده بر احضار مردگان و کنشی که با آنها برقرار میکند را روش فکری متن و سبک حسن محمودی در سه کتاب اخیرش دانست.
یزدانی خرم با اظهار مخالفت خود با صحبتهای خانم زرلکی دربارهی نثر کتاب گفت: «متن این کتاب در هر زمانی که اراده میکند میتواند با استفاده از ساختار زبانی و خونسردی زبانی خود و نیز ویژگی مقطع بودنش مخاطب را تحت تأثیر خود قرار دهد.»
خالق اثر به گزارش ادارهی هواشناسی فردا این خورشید لعنتی، در ادامهی بحث به حاکم بودن امر شر در داستانهای این مجموعه اشاره نموده و توضیح داد: «موقعیت گناهآلودهای که در داستانها به چشم میخورد از ابتدای متن پیریزی شده است. هیچکدام از شخصیتها ادعای تطهیر خود را نداشته و به دنبال پاسخ به یک موضوع خاص نیستند.»
وی به حضور امر سیاسی در داستان (با وجود تلاش نویسنده برای پنهان نمودن آن) و تقابل و گفتوگوی آن با امر شر اشاره نمود و در ادامه نوع پرداختن نویسنده به امر شر در داستانهای تجربی این مجموعه را بسیار جسورانه دانست.
مشاور بخش ادبیات داستانی نشر چشمه سپس حضور و نحوهی عملکرد ترس در این داستانها را مورد بررسی قرار داده و چنین گفت: «ترسی که در داستانهای این مجموعه وجود دارد مدام ما را در انتظار رخ دادن یک واقعهی داستانی باقی میگذارد. این ترس دایماً در این مجموعه در حال رفتوآمد است؛ این نکتهای بود که این کتاب را نسبت به بسیاری از مجموعههای چند سال اخیر متمایز کرد و ارزش این را داشت که پنج شش سال منتظر بمانیم تا حسن محمودی پس از کتاب یکی از زنها دارد میمیرد این مجموعه داستان را منتشر کند.»
مهدی یزدانی خرم در پایان به داستانی از مجموعه که دارای فضایی هزارویک شبی بود به عنوان نکتهای منفی اشاره کرده و آن را به نوعی یک بازخوانی از داستان هزارویک شب عنوان نمود.
پس از صحبتهای مهدی یزدانی خرم، جلسه وارد فضایی متفاوت شده و منتقدین و نویسندهی کتاب به بحث و گفتوگو با یکدیگر و پاسخگویی به سؤالات حاضرین پرداختند. در ابتدا شهلا زرلکی یکی از ابهامات خود در رابطه با متن کتاب را مطرح نمود که با پاسخگویی مهدی یزدانی خرم، ویراستار کتاب، مشخص شد که احتمالاً مشکل خانم زرلکی در آن قسمت از داستان، عدم موفقیت در جداسازی مرز میان واقعیت و وهم بوده است.
قسمت عمدهای از بخش پایانی جلسه نیز به بحث دربارهی سلیقه و نحوهی تأثیرگذاری آن بر کار منتقد گذشت و هریک از منتقدین دیدگاههای خود را در این رابطه بیان نمودند. امیر احمدی آریان که در این موضوع نیز همچون مهدی یزدانی خرم موضعی متفاوت با شهلا زرلکی داشت گفت: «در هنگام خواندن یک داستان باید در وهلهی نخست با منطق متن همراه شد. برای این کار منتقد باید بتواند با خونسردی به خواندن متن پرداخته و سلایق خود را لااقل موقتاً به حال تعلیق درآورد.»
البته بحث در رابطه با سلیقه در اینجا به اتمام نرسیده و منتقدین تا پایان جلسه نظرات متفاوتی را در رابطه با این موضوع ارایه نمودند. در ادامه سؤالاتی نیز ازسوی حاضرین در جلسه مطرح شد که نویسنده به همراه منتقدین به این سؤالات پاسخ دادند.
در پایان جلسه حسن محمودی، نویسندهی کتاب، که آثاری چون وقتی آهسته حرف میزنیم المیرا خواب است و یکی از زنها دارد میمیرد را نیز در کارنامهی خود دارد، فرصت یافت تا قدری دربارهی اثر اخیرش صحبت کند. وی اشاره کرد: «دو مسئله همیشه برای من وجود داشته، یکی ترس در عین آرامش یا آرامش در عین ترس و دیگری موضوع مردگان و حضور آنها.»
او در انتها از چهاردهسالگی میترسم را پارههایی از تجربهی زیستی خود دانست و از حذف دو داستان کتابش ابراز تأسف کرد.

نشرچشمه بر آن است با کمک سرای کتابِ فرهنگسرای شفق، جلساتی پیرامون کتابهای منتشرشدهی خود برگزار کند. نخستین آنها در رابطه با کتاب از چهاردهسالگی میترسم، نوشتهی حسن محمودی است که خود نیز منتقد و روزنامهنگار است. در این نشست بهغیر از حسن محمودی، امیر احمدی آریان، شهلا زرلکی و مهدی یزدانیخرم نیز حضور دارند که به گپوگفت پیرامون این کتاب میپردازند.
تمامی علاقهمندان میتوانند در این جلسه و جلسات بعدی حضور یابند. بناست این نشستها هر دو هفته یکبار برگزار شود.
«دوازدهسال پیش، وسطِ گنبدهای کاهگلی پشتبام خانهی پدری با انیس؛ دختر همسایه، قولوقراری میگذاریم که بعدها به این راحتی نمیشود فراموشش کرد. سالهاست که از آن شهر، با کوچههای تنگ و باریک و دیوارهای کاهگلیاش زدهام بیرون. چند سالی است در دود و شلوغی شهری که بیشتر شبیه جهنم است، با آلوشا و بچهمان، آرمیتا زندگی میکنیم. شهر بیشکل و قوارهای که در آن گم شدهایم، همهچیز را به نفع خودش مصادره کرده. خیابانهای دراز و آدمهای مضطرب تواناییاش را ندارند که قرار دو جوانِ عاشقپیشه را در سالها پیش، محو کنند.» ـ از متن کتاب ـ